کالباس

نوشته بودم «دلم به تنگی احساس گاوی ست که کالباس شده» و شنیدم «یکی از غم انگیز ترین جملاتی که شنیدم». من حرفی نزدم. او فهمید. من اصلا غمگین نبودم اما او انگار غمشناس است. امشب داشتم این جمله را مرور می کردم. چقد شادی قشنگ است و غم زیبا. هیچ کدام را نمی توانم نداشته باشم. شادی پس از آنکه چشمانش برق می‌زند در حالی که به من نگاه نمی‌کند اما نگاهم با اوست. این زیباترین لحظاتی است که می‌توان در آن شاد بود؛ البته فقط کسانی آن را درک می‌کنند که بدانند غم زیباست و خوردنش گوارا؛ هر مادری پیش از آنکه نامی داشته باشد، غم بغضی بوده که هنوز امید داشته. این را به عنوان یک حجت تام و تمام بپذیرید. سخن اینجا بود که در نگاه شاد او، گرچه با من نیست، اما با او بودن چشمانم شادم می کند. تدبیر غریبی است که در اشتیاق شوقمندیش، اگرچه باعث و بانی اش خدای دیگری باشد، تو بر خویش آفرین گویی. چقدر کم است بهشتی که برایش آفریدی پسر.

Advertisements

باور

در میانه‌ی غنچه شدن لبانت تا خیس شدن گونه‌ام، باور ندارم کسی ماورای تن لشم باشد که ارزش تجربه‌ی نیش زبان تو را درک کند

تکیه میرزا علی

بدتر از این هم هست که آخرش بنویسد «شب بخیر پسر». یعنی بسه. دیگه مزاحم نشو. حرفی برای گفتن ندارم و به حرف های گفتنی تو هم دلم خوش نیست.

نکته اش علمی است. عمل کردن به آن نه ثواب دارد نه درهم و دینار. فقط اگر عامل به این دانش نباشی مثل من یک دوست نکبت می شوی. جدی جدی وقتی کسی بد حرف میزند؛ آزارت میدهد؛ به هیچ صراطی با تو راه نمی آید؛ وقتی کسی خلقش همیشه ناجور است و چپ می روی رو به راست می گرداند و نزدیک می شوی هلت می دهد؛ وقتی نسناس بازی در می آورد … وقتی گاز می گیرد و فحش میدهد … وقتی خستگی اش را روی سر تو خالی می کند … وقتی بی حوصلگی اش را با مشت کلمات روی سرت خالی می کند … وقتی از کاه کوه می سازد و تحوبلت میدهد … همه ی همه ی همه این بازی ها برای این است که خودش هم نمی داند با زبان بی زبانی میگوید بیا دردم را بفهم اما به رویم نیاور که دردمندم. حرمتم را نگه دار و اگر می توانی مرهمی بر زخمی باش که آنقدر کهنه شده که دیگر نمی توانم از گوشت و پوست خودم تشخیصش بدهم. بلا دارم و لحظه هایم بلاخیزند. درد دارم و صحنه های هر روز و شبم دردناکند. فقط درکم کن و فقط یادت باشد به رویم نیاوری که بدم. من هم می توانم خوب شوم اما به قیمتش. یکی باید بپردازد… اگر مردشی باش و اگر نیستی لااقل نامرد نشو. خوش باشی

یکی نمی شود

این قصه سر دراز دارد؛ یک خلأ ناشکافتنی شکوفه زده. دویی که با سی اکتاو خودش این پا و آن پا می کنند تا طعم گوش‌ها عوض شود، هرچه از لا می‌گذرد و به ر می‌رسد حتی اگر قله‌ی دو را دوباره فتح کند، باز هم احساسش دودو می زند! یکی نمی‌شود که نمی‌شود!

ساده اما سخت

آنچه در ذهن است، اگر یک نفر باشی می شود خیال؛ اگر کسی همراهت باشد می شود آرزو؛ اگر نباشی و دیگری نیز همان را در ذهن داشته باشد، می شود آرمان. آنروز که هدف تو آن آرمانی باشد که آرزویش را در خیال خوش می‌داری، حتمن کسی هست که نیست. آنچه روبرویت است، اگر یک نفر باشی می شود ترس؛ اگر کسی همراهت باشد می شود درد؛ اگر نباشی و دیگری نیز همان را روبروبش ببیند، آنگاه می توان از آرمانی گفت تا آن کسانی که باید می بودند اما نبودند، خودت باشی. چه در ذهن و چه روبرو، آن کسی که هست اما نیست، همان یک نفری است که تو هستی؛ اما نیستی. این است که تو هم اگر من باشی، ساده می‌شود. اما سخت است … می‌بینی که سخت است …

پایانی در انتظار جاودانگی

دوستش دارم. اما برگ گلی را اگر نوازش کنی، لطافتش فرو کشیده خواهد شد. بهترین‌ها تنها باید بهترین‌هایشان را نیک بشناسند تا به‌بودگی خود را نیک‌تر یابند. انکار ِ یک ابراز، ابراز ِ یک حقیقت است،  که روشنایی‌اش از شدت درخشش کورکننده شده. و آنگاه سکوت. و همه چیز از اینجا آغاز می شود تا یک پایان دیگر در انتظار جاودانگی باشد. این قبری است که می کنیم برای زنده‌ای میرنده، تا پیکر هیچ آرزوخوانی بر زمین نماند. نامش را نمی‌دانم چیست  اما امروز نیک دریافتم نشانش همین است که هیچ ندارم بگویم.

پ.ن: خَوآژگانی برآمده از چند نفری که در چند روز بلا سرم آوردند.

بدون ارتباط

نمی خواهم با کسی حرف بزنم. خسته شدم از این تکرار مزمنی که در یخه‌ی تنگ «دنیا» ورم کرده. است را باید ننوشت. چیز را باید همیشه به یاد داشت تا فراموشش کنی. همه اش باید تکرار کرد باید به تو فکر نکنم. پشت در پستوی خیال صدای آه گرمی بلند می شود که تنها زمزمه‌ای از هراس برای من بجا می گذارد. نکند بشود ببیند بگیرد بزند بکشد. بازخوانی تجربه ها سایه‌ی طغیان را پررنگتر می کند اما همه‌اش بسته به گشودگی دمی خمار است که باید نباید باشد. نه می فهمی. خدا لعنتت نکند؛ می فهمی. اما نباید بفهمی. اما هم نباید گفت چرا که یک استثناء چاره‌ی قانونگذار کلی را بی‌چاره می کند. اما باز هم نباید بفهمی تا مغزدردت بیشتر نشود. نباید قلبت شهود کند تا جان‌دردت شرنگ نکشد و از سرنگ چشمانت فوران نکند. نباید شاعر باشی. آواز نباید بخوانی. غمت را درد استخوانی کردند که خوب نشکست تا تمام شود. هنوز دنیای تنگی ست.

پ.ن: وقتی زور میزنی با کسی در ارتباط باشی یعنی هیچ ربطی بهم ندارید. و دنیایی که نامربوط‌هایش اینقدر گشادوار از همند تنگ است.