سلام بر جهانیان

برگ ریزان؛ برگریزان این لحظه های خاموش، در شبی از تیرهء سکوت؛ و چه سکوتی! حتی پای عنکبوتی تارتن بر دروازه های عبور جان آینده، خش خشی به راه نمی اندازد.

 من می دانم؛ اگر چه حالی برای «دانستن» نمانده تا «دانسته» شود؛ اگرچه دیگر من آن من نیستم و آنقدر کیشم کش آمده که در برابر خویش، نیم منم؛ باز هم با وجود همهء اگر ها، می دانم.

 اگر قلب گواه است و وجدان به راه، قلب من درخششی دارد که طلوع را زیور می کند و وجدانم راهی را می شناسد که غروب را باور ندارد. آن گاه چگونه سر بر عظمت این قلب و این وجدان بالا نگیرم؟ هرگز، دستی پایین تر از آن دارد که بر طلایه های شان من برسد؛ گرچه هرگز دستی بر شانه ام  نبوده است.

 گرم است زمین؛ انبوهی از گرماگرمی دوران دوران و چرخش چرخان و گردش گردان.

 اما سرکردگان؛ امان از سرکردگان. نه؛ سرکردگان، این انسان ها نیستند.

 و وای از در-برابرانشان؛ وای از سرکشان. سرکشان از گردش چرخ دوران؛ آنانی که چشم های تیزی دارند و می دانند که انس و الفتی سخت ژرف میان «کیستی» و «چیستی» است. و امروز، تراش آیه های خود شناسی، تیزیشان را برنده تر کرده است. چیست آنچه که نهادش، پذیرا قرار گرفته است و کیستی درش نهادینه شده است؟

  پذیرا بودن این نهاد آن چیز، قلب تپنده ای است که جنونش زمین را گرماگرم تازندگی سرکردگان و بازندگی سرکشان، کرده است. آری؛ سرکشان، ما انسان ها هستیم.

 اکنون دست بر سینهء من که می زنی، همهمهء گرانی از زمین در آن موج می زند؛ می تازد؛ می خورشد؛ ساحل آرامشی برای روزگار خوشی می سازد. خیزیدن و خلیدن؛ خلیدن و خزیدن. خیزیدن به پیش و خلیدن از پس؛ خلیدن از معانی گس و خزیدن در راه «رَس». رسیدن بر اساس رسش؛ رسش در ازای رسیدگی بینش؛ بینشی که سرآغاز جویندگی است و پرسش. سرکردگی پرسش هایی در برابر سرکشی پاسخ ها؛ سرکردگی پاسخ هایی در برابر سرکشی پرسش ها…!

 در درازنای وجود که دست پیش می آری تا از پس بگریزی، راه می جویی. در غاری سیاه و خراسناک؛ که چگونه، بهم آمدگی میانهء هزارتو در تویی از «معانی دیده شدهء ندانسته شده» را بر همهء «ندیده شده های دانسته نشده»، بر آ بر کنیم و نرمین معنایی ساده از «همـــآن چه که هست» را بار زنیم؟

 تنها می توانیم دست پیش آریم و تاریکی را به معنی پس، بگشاییم؛ دستاس معنی را از پس به پیش بساییم. و اما هرچه می رویم آیا نباید بدانیم که از پیش است که بر پس می افزاییم؟ و هرچه بر پس می افزاییم، آیا نباید ببینیم که پیش را گونه ای دیگر می شکافیم؟

  که اگر چنین نیست، پس به آواره ای در باد سرگردان می مانیم که فقط آواره است؛ چیست؟ آواره ای در باد!

 هم این است که آینده، گشایشی از گذشته هاست و گذشته ها، کجاوه ای برای قرار گرفتن جان آینده در خویش، تا برده شود؛ به پیش. و نه هرگز گذشته فقط در زمان است؛ که قدمتش به ارزش گشایش در معنای واژگان است و غیر از این؛…! غیر از این، همه بــِطالت بــُطلان بـَـطَلان است.

سلامت می کند باران

نگاهت می کند خورشید؛

اما هر دوانشان دخترانی بوالهوس هستند

از گردش خونین روزگار

عجیب و سخت بد مستند.

پناهم را تنها امیدی هست

کاو در افق یا در افلاک آسمان و خاک مردگانش

هیچ نمایان نمودی نیست؛

امیدی هست اما جز در خیالات سرودی نیست.