این دنیا و تصمیم تو

این دنیا ارزش آن را ندارد که آدم در آن خودکشی نکند؛ اما آدمها ارزش آن را دارند که زندگی کنند. هرکس به اندازه ارزشی که دارد عمل و می کند و تصمیم میگیرد. این دنیا ارزش آنرا ندارد که آدم در آن زندگی زیبا نداشته باشد؛ این خود آدمها هستند که به زندگیشان ارزش می دهند نه «این دنیا». هر کس به اندازه‌ی ارزشی که دارد می تواند زندگی زیبایی بسازد.

و این دنیا ارزش آن را ندارد که آدم در آن قرص نخورد؛ آدم ها ارزش آن را دارند تا با بهره گیری از دانش علم پزشکی، تعادل شیمیایی مغزشان را زیز بار هجمه های این دنیا، کنترل کنند. همان کاری که در همه تاریخ همه بشر می کردند و امروز رسمی تر و با دانشی وسیع تر انجام میگیرد. این دنیا ارزش آن را ندارد که در مورد آدمهایی که ارزشگذاری برای خود را نیاموخته اند سکوت کنیم و به جای «به جا آوردن حال آنان» بخواهیم عمرمان را به ناله و نفرین بر «این دنیا» هدر دهیم.

این دنیا به هی وجه ارزش ندارد مگر در حد آنچیزی که تو بدان می افزایی و اینچنین با ارزش ترش می کنی و بر روی ساحل آن ارزش ها زندگی می کنی.

اما؛ وقتی هیچ نداری و هیچ به این دنیا نمی دهی و از آن عظمت مغز انسانی، تنها شعورت به این حد می رسد که به خواستن و خواستن بپردازی و به ای کاش و ای کاش عمر ببازی و به ناله و نفرین و نقادی ناباب بر رنج های کشیده شده، بتازی، دنیایت را آنقدر ارزشمند می کنی که بتوانی راحت تر در آن خودت را بکشی! حال با سکوت و در آغوش نکشیدن دوست داشتنی هایت یا با قرص مرگ.

اما؛ وقتی رابطه با آدمیان را نیاموخته ای (و کسی نیست که بلد باشد) ضربه‌ی عاطفی می خوری چون انتظار مدارا و مروت داری. و چه انتظار بیهوده ای وقتی خودت در مقابل خودت اهل مروت نیستی.

و اما؛ خونابی که از چنگ جان رنج-بردگان به تو ارث رسیده است را با خباثت یک ذهن نابرده-رنج و تنها کشیده-ضجر، با مصرف زدگی بی صرفه بدل به یک فلسفه‌ی وجود ِ از آه اکنده می کنی بی آنکه بدانی مرزهای هستی را باید بشناسی تا بر کرانه های «نیست ها» لی لی بازی کنی.

و همینطور ادامه دارد و تو ارزشش را داری اما این را درک نمی کنی چرا که می خواهی «آسوده‌ی یک حقیقت مطلق باشی». مانند پدارنت. آری؛ من می دانم؛ تو میدانی؛ و هر آن کس که نمی داند که «چه کسی می داند؟» آنقدر دانسته هایی را که می داند باید درک کند تا بفهمد همه میدانند اما به روی خود نمی آورند چون درد دارد؛ آری رنج کشیدن درد دارد و «نابرده رنج گنج میسر نمی شود».

مردت

مرد باش برای مردَت؛ مردانه‌گی‌های پسرانی که نوازش ظریف یک دست زمخت را، بر ستایش لطیف بازوانی نحیف، بیشتر مشتاقند، استخوان‌بندی همجنسانه‌های‌شان می‌باشد. مردانه‌گی، آنقدر ژرف و پرجاذبه است که جوجوی دلبرک شادزی جنس‌ای پسرانه، آرزو می‌کند بالشتکی از پر قویی شاه‌منش را ‌می‌داشت و می‌داد، تا سرشت استوار آن خدای نازدار را به «دست» آورد؛ به کنارش بیآرمد.

 مرد بودن یک پسر همجنس‌منش، نمایه‌ای از کوهساری است که آبشاری همیشه-جاری، بر آن آشناست؛ همه می‌دانند که اگر بر بالین او راه یابند، چه بر کناره اش بنشینند و چه دستی بر صخره‌های آن بکشند و چه بر ستیغ آن برآیند، حیات می‌گیرند چرا که خیال خوشی از بوی طراوت طنین آب دارند. آبشارش، مهر اوست؛ کوهسارش احساس اوست.

 و؛ «مهر ِ مرد»، اگرچه در ید قدرت «دیگران» است، اما «مرد ِ مهر»، اینچنین است که می نماید؛ چه آنان بدانند و چه ندانند، باید از ید بیضای این کوهسار، سمانه‌های مهر بخوانند.

گفت و شنود

چشم گفت: مرکب آرزوهایمان آنقدر عمیق و پهناور می نویسد که دفتر روزگارمان را به کل سیاه کرده است.

عقل جواب داد: سر قلممان را نازک تر بتراشیم؟ خودنویس دوستمان را بگیریم که رنگ پس ندهد؟ یا قلم را به مرکب رنگی بزنیم؟

لب وسط آمد و گفت: هومم! ظریفتر بنویسیم و رنگارنگ! اما آرزوها را دست دل می نویسد و دل کودکی «رامکال» است! به اندازه کافی نزد آدمیزادگان جوهرمان را به نوشتن سرمشق دوستی با آنان سردوانده و پس کشانده ایم!! بچه ها با خون خود دفتر تنهاییشان را رنگ می‌کنند…ما غریبگان تمام روزگاران…

 قلب تپید و نواخت: تنهایی را سرخ کنیم؟ به نشانه‌ی طلایه های بهار لاله ها؟ یا لاله ها تنهایی ما را به سر می کشند هر صبح؟

 دست بی‌تاب شد و زمزمه کرد: کاش تنهایی های ما شاعرانه بود… افسردگی…ترس…اضطراب رابطه… خودکشی با طناب زمین و یا پنبه‌ی زمان…نوچ! شاعرانه نیست…

گوش می‌شنید و نفسها با هم می‌گفتند گرمتر دمید! سنگینتر باز دمید! باز هم… باز هم…