بوی کاج

میلی به سرگشتگی دارد مجانب بر تمایل من به برف بازی سرش را این‌ور و آن‌ور می‌چرخاند. حواسش به پوست خیس خورده‌ی کاج‌ها هم هست. اطمینانش به فرونریختن برف‌های تنلبار شده بر سوزنی‌های کلاغ نشین از شهودی می‌آید که جانب خیر را همو بدو شناسانده.

گفتم کاج؛ زیرکند و بانشاط. منتظرند کمی یخ‌بندان گرما بکشد و سر شیطنت را گول بمالند و جفتکی با هم سر ریز شوند بر سر سرگشتگی و داد بزنند بابا سخت نگیر. راستی داریم به روز جشن بازیگوشی‌های کاج‌ها نزدیک می‌شویم. برف در راه است. از سن من که گذشته. اما می‌روم برف بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنم.

 لب پنجره وقتی قالیچه‌ی گرد گرفته‌ای را تکان می‌دهی، می‌فهمی تکان‌های واکنشی ِ تاپ و توپ قلبت، هرچه به این در و آن یکی در می‌زند غبار از گلویش روفته نمی‌شود؛ مگر بنویسی. خب اینجور فهم‌ها گرچه به دنیای به این قشنگ و رنگ و وارنگی آدم‌ها هیچ توفیری نمی‌رساند (اگرچه رسانایی این دنیا هنوز توسط علم تایید نشده است!) اما لااقل در رد گزاره‌هایی که غدد فوق کلیوی در بروز اضطراب و تنش درونی فریاد می‌زنند، اثربخش می‌شوند و در وبلاگت یک پست الحاقیه‌ی روزی می‌کند که گذشت و پنجره‌اش بوی کاج نداد.

همبافی مزه‌دار

تک و توک لحظه‌هایی می‌آیند و با روزگارم گرم ‌می‌گیرند. همین گرما باعث می‌شود چلوی زندگی‌ام دم بکشد. خوشمزه‌تر شود. دارم به این فکر می‌کنم که «من» تلخم یا روایتی که از «خودم» بهم بافته ام مرا تلخ جلوه می‌دهد؟

در حقیقت آنچه که در زندگی هر فردی اتفاق افتاده است، واقعیت داشته است. اثرش را گذاشته و گذشته. و بعد این فرد بی‌نوا یدک کشی آن لحظه‌های سرد و خشک را باید توی صفات برجسته‌ای که از او می‌شناسند بر عهده بگیرد. اما این حقیقت هم وجود دارد و می‌تواند به وجود آید که نظام انتخاب معانی برای وقایع در دست ماست. وقتی به چگونگی نظم گرفتن این روایت آگاه شدیم، می توانیم با دستکاری ذهنی در این نظم و با تغییر حال و یا تعویض بینش به گذشته، یک خود خوشمزه‌تر بهم ببافیم.

 

به «هم» ببافیم!

هم!

هم‌-جنس!

خوشمزه کن مرا

🙂

ساعت 8 و نیم خوابیدم. چرا؟ نیم ساعت گذشته از روز دوشنبه 5ام آذرماه سال 91 از خواب بیدار شدم و تا همین لحظه خوابم نبرد. کمی این کتاب و کمی آن کتاب را خواندم. بیشتر حرص خوردم. بعد به درون خودم رفتم. به این فکر کردم چرا کسی می‌تواند مهربانی مرا دوست داشته باشد؟ و اینکه … ولش کن. بعدا باید در مورد این سخت گرفتن هایم بیشتر  فکر کنم.

چند خط پایین‌تر

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها یکی می‌شوند

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها خوانده می‌شوند

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها گفته می‌شوند

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها نوشته می‌شوند

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها فکر می‌شوند

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها حس می‌شوند

چند خط پایین‌تر همه گلایه‌ها تویی.

****

در انتهای تمام خطوط احساسی گلایه سر داده است

در انتهای تمام خطوط فکری به حرف درآمده است

در انتهای تمام خطوط  نوشته‌ای به خط  کشیده است

در انتهای تمام خطوط گفته‌هایی به پایان رسیده است

در اتنهای تمام خطوط یکی هست که گلایه‌ خوانده است

در انتهای تمام خطوط یک نقطه حرف را تمام کرده است

در انتهای تمام خطوط همه گلایه ها با تو بود.

تاکسی زندگی

 چرخ دنده های تاکسی وقتی بهم ‌می‌رسند، تن به تن هم به یکدیگر حالی می‌کنند که باید چرخید. سرعتی که عددها نمی‌توانند حس آن را بیان کنند در تن آنها هیچ اثری ندارد. با آن راحتند. اما حسم می‌گوید با سرعتی سرسام آور می‌چرخند. از درون تاکسی گویی خط‌های سفید جهت‌نمای جاده دارند به تندی فرار می‌کنند. سر و ته‌شان به چشم بر هم زدن هم رحم نمی‌کنند و می‌گذرند. حتی نمی‌شود شمردشان. سرسام آور به زیر بدن سرد و پرصدای تاکسی بلعیده می‌شوند. از شیشه‌ی پشت که نگاه می‌کنم دراز به دراز رو به عقب از من سبقت می‌گیرند! آنجایی می‌مانند که دوست دارند. من برای رسیدن به آنچه دوست دارم باید با این چرخ دنده‌ها سر کنم.

جدول کنار جاده همراه با درختان و شمشادهایی که گاهگاه جلوی چشم هستند و بعد نیستند، و نرده‌های پشتشان که جایی رنگ دارند و جای دیگر زنگی هستند، همه‌ی این‌ها هم همانجا می‌مانند و باز من نرسیده‌ام. گویی این بار من دارم به تندی از آن‌ها فرار می‌کنم. اما من فقط نشسته‌ام و این چرخ دنده‌ها هستند که می‌گردند. تند و تند و رنگ به رنگ، جدول‌های سیاه و سفید و گاهی سبز و زرد و سفید یکی در میان جا می‌مانند. درختانی که ردیفشان گاه به گاه توسط یک کوچه و چند خیابان بهم می‌ریزد هم همانجا کج و معوج و گاهی هم قد کشیده اما سر بریده، مانده اند. یک دم با چشمان من همراه می‌شوند و تند، می‌مانند! من دارم دیر می‌رسم. دلم شور افتاد. برای من این لحظات درک نشدنی‌اند. لحظاتی که به ماندنی‌ها می‌پیجند اما نمی‌گذارند من برسم و بمانم و آرام بگیرم.

 وسط این هیاهو، افق طنین آرامبخشی دارد. همه‌ چیز در زمینه‌ی گسترده‌ای از آبی آسمان و خاکستری کوهستان خوش آهنگ می‌شود. آهنگ ماندن و رفتن و رسیدنی که با زوزه‌های دنده‌ها همآهنگ «می‌گردند»! وقتی این روزها را در حریر افق می‌پیچم، هر هفتگانه‌اش جوری شکل می‌گیرند که احساس می‌کنم این تاکسی با دنده‌هایش حرف های دل مرا می‌فهمند و می‌خواهند زودتر برسند تا من بیش از این در تشویش نمانم. غافل از اینکه این زود رسیدن‌ها هستند که تشویش بر خطوط راهنمای جاده و دار و درخت و شمشادها و نرده ها انداخته است. در این رسیدن این‌ من هستم که همه‌اش دارم فرار می کنم.

سر این ماجرای تاکسی دراز بادا!!